سلام به عزیزای دل خودم و بابایی
حال و احوالتون خوبه من فدای قد و بالا و اون حرکات بامزتون بشم یعنی بعضی وقتا دلم می خواد بخورمتون انقدر که با نمکین ماشالا
پریروز روز مادر بود ما هم از طرف شما دو وروجک یه هدیه ناقابل تقدیم کردیم به مامان جون به پاس قدردانی از این همه زحمتی که می کشه اولش نمی خواست قبول کنه ولی خوب چون ما بیشتر بودیم و زورمون می رسه قبول کرد
ظهر هم بابا ایمان حسابی سورپرایزمون کرد و با هدیه اش حسابی سنگ تموم گذاشت
مرد من واقعا ممنونم از این همه محبت و قدرشناسی
امیدوارم همیشه سالم باشی و پیروز و سایه ات بر سر خانواده سبزمون مستدام
جونم برای عسلی هام بگه هنوز یه خورده از عوارض سرماخوردگی تو وجود نازنینتون هست و شربت می خورین
باهم بازی می کنین و این روزا تارا خیلی سربسر باربد میزاره کارم شده داوری و میانجی گری باربد هم تا کیش به کیشمیش می خوره بلند میشه میاد تو بغلم از یه مشاور سوال کردم گفت هر وقت اینجوری شد دوتائیشون رو بغل کن تا بدونن آغوش تو مختص یک کدومشون نیست بعد به تارا بگو نازش کنه
خندم گرفت تعجب کرد بهش گفتم وقتی باربد گریه می کنه تارا با تعجب بهش میگه چی شده بوسش می کنه اسباب بازی بهش میده شیرشو میاره کمی که آروم شد دوباره موهاشو می کشه
منم ازبس به تارا گفتم نکن یا داد زد یا دعواش کردم دیگه خجالت می کشم آخه تارا با وجود شیطنت فوق العاده مهربونه
اونم گفت پس بزار خودشون با هم کنار بیان
باباجون و بابا ایمان تو خونه که باشن بچه ها رو سواری میدن به اصلاح اسب سواری می کنن بچه ها کلی لذت می برن نکته اینجاست که تارا بعضی وقتا میره میشینه رو کمر باربد و می خواد پیتیکو پیتیکو کنه پسر ما هم که حساسسسسسسسسسسسسسسسسسسس و گریه زاری شروع میشه
پریروز رفتم تو بالکن لباسارو بیارم دیدم ای دل غافل دوباره زنبورا اومدن من و بابایی هم دست بکار شدیم و ماشین نسل کشی به راه افتاد و حسابی شرمنده شدیم چند بار هم نیش خوردیم تا بالاخره رفتن و پنجره بالکن رو بستم شب دیدم حسابی نم برداشته بالکن و هوا دمه کمی پنجره باز کردم تا هوا عوض بشه انگار زنبورا منتظر نشسته بودن بیان داخل
خدایا مائیم و این یه مثقال بالکن اگه به سیطره زنبورا در بیاد چه کنیم خلاصه از پریروز با ترس و لرز پنجره رو باز میکنم کولر اتاق بچه ها روشنه که هوای گرم تولید کنه به همراه حشره کش برقی که مبادا برگردن
خدایا آخه تو باغچه پر دار و درخته بفرستشون تو باغچه میون گلها
پارسال هم چنین داستانی داشتیم و دو هفته تو استرس بودیم مبادا زنبورا بچه ها رو نیش بزنن خدای نکرده
مامان عادت داره وقتی بچه ها کار اشتباهی می کنن مثلا چیزی میزارن تو دهنشون میگه ای وای ببین زنبورا رو الان نیشتون میزن اینجوری ( میزنه رو پشت دستش ) بچه ها هم یاد گرفتن تا اسم زنبور میاد اول دست میزارن رو دهنشون بعد میزنن پشت دستشون دیشب تارا و باربد دم بالکن بودن بهشون گفتم بیاین کنار زنبور نیشتون نزنه دیدم هر دوشون با شنیدن اسم زنبور همون حرکتو انجام دادن الهی فداشون بشم من
دیگه جونم براتون بگه بعد از ظهر دیروز دو ساعتی خوابیدین و من بعد مدتها یه مقدار به کارام رسیدم البته با ترس و لرز و در سکوت محض مبادا بیدار بشین
دوشبه که تشریف میارین رو تخت ما می خوابین و ما باید رو زمین بخوابیم راستش آخر شبا از بس خسته ام و خودم در چرتم دیگه حال جابجا کردنتون رو ندارم دیگه آخر شبا کارای خونه می مونه برای اول صبح فردا که هم غذا درست کنم و هم خونه رو مرتب کنم در نتیجه از 6:30 تا 8:30 سرپا هستم تا بیام اداره
دیشب هم خونه تبدیل شده بو به بازار شام تمام سبدا و کاسه ها کف آشپزخونه و اسباب بازیهاتون پخش و پلا بود منم نشستم کنار استخر بازیتون برج لگو ساختم هی خراب کردین ستاره ساختم هی جداشون کردین یکی دو ساعت مشغول بودیم و خدا رو شکر دیگه سربسر هم نزاشتین
دیشب به تارا میگم برو لباسای بابایی رو آویزون کن باباش میگه نه کثیفن باید شسته بشن دیدم تارا جمعشون کرده بردشون سمت لباسشویی الهی فدای این دخمری بشم
عشق بچه ها اینه که بلند بلند عددا رو بشماریم خودشون درست و غلط همراهی کنن وقتی به عدد نه می رسیم بلند داد بزنن دهههههههههههههههههههههههههه
عرض خدمتتون که ما میز و صندلی ها رو جمع کردیم از دست وروجکا چون میرن روشون سرپا می ایستن می پرن پائین بعلت کمبود فضا فعلا تو اتاق خوابمون هستن باربد عشق اینو داره که بره بندازدشون زمین اتاقمون عین میدان اسب دوانی پر مانعه دیشب تو اتاق بودم تارا اومده میگه : ای ( این ) با ( باربد ) انداخت............. میگم آره تو تکرار نکنی دیدم رفته نشسته روی پایه صندلی...........................
خلاصه بگم براتون تو تمام لحظه های من عشق و شور مادری پره برای تمام دوستای عزیزم چنین لحظاتی آرزو می کنم
راستی امروز وبلاگ ما یک ساله شد تو این مدت با دوستان بسیار عزیز و مهربونی آشنا شدم که الان دیگه فراتر از دنیای مجازی ان وقتی دستنوشته هاشون رو می خونم یا پیامهای مهربانانه و سرشار از محبتشون رو می بینم انگار که جلو روم نشستن و این فاصله رو احساس نمی کنم امیدوارم این دوستی سالهای سال ادامه داشته باشه و البته اینو بگم که خیلی دلم می خواد یه روزی بتونم تمام دوستان عزیزمو از نزدیک ببینم
دست تمام دوستانی که تو این یکسال همراهمون بودن نگرانمون بودن و لطف و محبتشون رو ازمون دریغ نکردن می بوسم و برای خود و خانواده هاشون آرزوی سلامتی ، سربلندی ، عاقبت بخیری و خوشبختی همیشگیشون رو دارم
موضوع :
سلاممممممممممممممممممممممممممممم
امروز یه روز قشنگه............................ روز مادر
من این روز رو به همه مادرای مهربون دنیا تبریک میگم بخصوص به مامان عزیز و مهربونم
مامان گلم همیشه سلامت باشی و سایه ات هزاران سال بر سر مون باشه
این روز خوب رو به تمام مامانهای وبلاگ نویس تبریک میگم و از خدای بزرگ می خوام همیشه سالم و تندرست باشن و سایشون بر سر خانواده هاشون
همه لحظه هاتوت پر عشق و شادی دوستای گلم
جونم برای گوگولی ها بگه که خدا رو شکر آثار و عوارض واکسن یواش یواش محو شده و خیلی بهترین
البته یه ذره سرماخوردگی دارین که نمی دونم به خاطر واکسن سرخک هست یا به خاطر باد کولر
خدا حفظ کنه قطره استامینوفن شربت سرماخوردگی و هیدروکسی زین
شوخی کردم امیدوارم هیچ کودکی بیمار نشه تا مجبور به خوردن دارو نباشه
روز چهارشنبه ظهر بردمتون حمام کمی بهتر شدین از حاتل و هوای بیماری اومدین بیرون بعد از ظهر هم به اندازه مکفی سه چرخه سواری کردین تو حیاط
پنجشنبه عصر با مامان جون و خاله جون رفتیم بیرون خواستم براتون تاب بگیرم که گیرم نیومد
بعد رفتیم سوپر مارکت کمی خرید کنیم که موقعه حساب و کتاب مبلغ عمده ای پیاده شدیم
شب هم خاله جون یه اسنک مخصوص درست کرد
روز جمعه دم ظهر اومدیم خونه خودمون بردمتون حمام و از اونجا که زحمت لباس پوشوندن افتاد گردن بابایی و بدلیل فضولی بیش از حد و فرار به خاطر سشوار بنده وقتی اومدم بیرون بابا میگه بهشون قطره بده میگم چرا میگه فین فین می کنن
بهتون شربت دادم و خوابیدین حدود 4 ساعت
بعد بیدار شدن تارا بهتر شده بود ولی باربد مدام عطسه می کرد منم غروب دوباره بهش شربت دادم و طفلکم تخت خوابید تا امروز ساعت 8
پریشب نصفه های شب باربد بیدار شد و شیر خواست تا برم شیشه شو بیارم رفت سراغ تارا شیشه رو از دهنش در آورد و در کمال خونسردی مشغول خوردن شد
یه کار دیگه هم باربد می کنه اگه یه جوراب زمین ببینه حتما میاره میزاره دم بینی من .............انقدر بدم میاد که نگو............. یه بنده خدایی شوخی شوخی جلوش اینکارو کرده آقا هم به سرعت یاد گرفته
دیروز غروب هم انقدر باربد بغلی شده بود بی حد و حساب وقتی میزاشتمش زمین گریه می کرد خلاصه دمار از روزگار همسایه ها در آورد خوبه که اکثرا نبودن
تارا خانومم که ماشالا یه تیکه ماهه و خیلی حرف گوش کن شده و بسیار بازیگوش و مهربون
می بوسمتون و از اینکه نعمت مادر شدن با ورود شما به من هدیه داده شد هزاران بار خدا رو شکر می کنم
موضوع :
سلام عزيزاي دلم
امروز يكي از سخت ترين روزهاي من بوده تارا و باربد داشتند كمي بهتر ميشدن كه حدوداي ظهر باربد لرز كرد پيچوندمش تو پتو كمي بهتر شد ظهر داروهاشون رو دادم كه حال باربد يه دفعه به هم خورد
طفلكم حالي براش نمونده بود لباساشو عوض كردم هيچي هم نمي خورد كمي بعد مامان آب پرتقال آورد باربد با اشتهاي تمام خوردش و يك كم سرحال شد موقع ناهار براشون غذا كشيدم داشتن بازي مي كردن با غذا كه دوباره حال باربد به هم خورد بميرم براش كه اين دفعه اينقدر اذيت شده بابا ايمان برد خوابوندش دوباره نيم ساعت بعدش بيدار شد و كمي هم بهتر شده و تبش اومده بود پائين
تارا هم خيلي بهتره و فعاليت هاي عاديش رو خدا رو شكر از سر گرفته
هر دو شون بعد از ظهر خوابيدن و البته خداي شكر حرارت بدنشون تقريبا نرماله
تارا الان بيدار شده و اومده پشت سرم تو صندلي سرپا ايستاده مشغول خوردن بستنيه
خداي بزرگ خودت حافظ و نگهدار تمام بچه هاي دنيا باش كه به اندازه فرشتگان مقرب درگاهت معصومند و از هر گناهاي بري
موضوع :
سلام نفساي من حالتون چطوره بهتر شدين
جونم براتون بگه ديروز براي مراقبت و پايش 18 ماهگي و همچنين واكسن رفتيم مركز بهداشت اونجا اول قد و وزنتون رو اندازه گرفتن خدا رو شكر اوضاعتون خوب بود
تارا خانم : وزن :10750 قد : 84
باربد خان : وزن : 12150 قد : 84
بعدش رفتين براي واكسن كه سه تا بود واكسن MMR ، سه گانه و قطره فلج اطفال و ديگه واكسن ندارين تا انشالا موقع مدرسه رفتن
بعد مركز اومديم خونه مامان جون اول تو حياط سه چرخه سواري كردين وقتي خسته شدين رفتيم داخل لباساتون رو عوض كردم شير و قطره هم خوردين كمي فضولي كردين و بعدش خوابيدين ولي بعد نيم ساعت بيدار شدين ديگه آثار واكسن داشت ظاهر مي شد پاهاتون درد مي كرد و تب داشتين دارو هاتون رو تا غروب چند بار تكرار كردم ساعت 8 هم خوابيدين تمام شب رو تب داشتين بخصوص باربد كه همش ناله مي كرد تا حدود 4:30 تقريبا بيدار بودم دم صبح كمي باربد آروم شد تارا هم هنوز تب داشت از ديروز كلا غذا چيز زيادي نخوردين و بيشتر شير خوردين
امروز صبح هم باربد تب و لرز كرده وتمام تنش داغ داغه بميرم براي طفلكم آروم تو بغلم مي مونه و حتي راه نميره چون پاش درد مي گيره البته ديشب ساعت 3:30 بيدار شد و رفت سراغ بابا جونش منم چون ديدم گريه نمي كنه و انگار بهتر شده جلو شو نگرفتم بعد نيم ساعت بابا آوردش ميگه مي دوني بچت اومده پيشم ميگم آره ميگه پس عوضش كن لطفا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
امروز رو هم مرخصي گرفتم تا پيشتون باشم وقتي بقيه رفتن بيرون گريه زاري ردين منم بردمتون تو حياط بازي و بعد يك ساعت برگشتيم تو خونه و يه ساعتي خوابيدين منم اين پستو كه از صبح شروع كردم اينجا تموم مي كنم برم سراغ بچه ها
خداي بزرگ به همه بچه ها سلامتي بده و هر چي درد و بيماري و رنجوري هست به جاي بچه هاي گلم به من بده مبادا تن نازكشون دردمند باشه
موضوع :
سلام به عسلی های خودم 18 ماهگی مبارکه عشقای من امروز دقیقا 18 ماهه که زندگیمون رو شیرین کردین
18 ماهه که به عشق شماها نفس می کشیم زندگی می کنیم تلاش می کنیم برای فردای بهتر و دعا به درگاه خداوند که بهمون کمک کنه این شادی و شیرینی پایدار بمونه و تموم آرزوهای قشنگمون برآورده بشه
امیدوارم که پدر و مادر خوبی باشیم و بتونیم در تربیت شما که از خودتون عزیزتره موفق باشیم و فرزندانی رو تحویل جامعه بدیم که مایه مباهات باشن و البته از خدای بزرگ می خوام که نوگلای من در آینده به وجود والدینشون افتخار کنن و رضایت داشته باشن از شرایطی که براشون به وجود آوردیم آخه ما دعوتشون کردیم به این دنیا پس باید حق میزبانی رو به خوبی ادا کنیم
خدای بزرگ و مهربون تو رو شکر می گویم به خاطر نعمات بی شمار و الطاف بی کرانت به خاطر لذت پدر و مادر شدن به ما کمک کن تا بنده شایسته ای باشیم
خدای مهربانم سلامتی و عاقبت بخیری کودکان این مرز و بوم آرزوی قلبی من است همیشه حافظ و پشت و پناهشان باش و به ساحل امن آرامش رهنمونشان بفرما
خدای یگانه من موهبت سلامتی را از بندگانت دریغ نکن..............
جونم برای شیطونکای خودم بگه دو سه روز نتونستم مطلبی بنویسم روز چهارشنبه ظهر که رفتم خونه برزای ناهار مامان جون موند پیشمون بعد ناهار آماده شدیم با هم رفتیم خونشون و غروب رفتیم بیرون کمی خرید کردیم و آخر شب برگشتیم خونه
روز پنجشنبه ساعت 1:30 رفتم خونه بچه ها خواب بودن مامان جون رفت منم مشغول کار خونه شدم ساعت 2 بیدار شدن ناهار خوردیم و بابایی رفت بیرون منم بعد ا ظهر بچه ها رو بردم بیرون کمی تو حیاط بازی کردن بعد رفتیم تو خیابونای اطراف قدم بزنیم که دوستمو دیدم تقریبا 20 ساله با هم دوستیم و خونه مامانش نزدیک خونه ماست کلی با هم گپ زدیم و تارا بسیار آروم و جدی بود مامان دوستم گفت این دختر شبیه خودته ولی چرا عین خودت نمی خنده و اونقدر جدیه در عوض باربد تا می تونست خندید و فضولی کرد قربونشون برم من
کلا هر جا میریم محاسبات من در معرفی مشخصات فردی بچه ها اشتباه از آب در میاد و رفتار کاملا متضاد با اونی که انتظار دارم از خودشون بروز میدن
تلفنم زنگ خورد مامانم بود گفت ما در خونتونیم اومدن دنبالم و رفتیم بالا بابام کلی با بچه ها بازی کرد منم یه خورده به کارم رسیدن بچه ها دیگه خیلی خسته شده بودن ساعت 8:30 خوابیدن مامان و بابا رفتن بچه ها یه سری ساعت 10 بیدار شدن ولی دوباره خوابیدن منم از شوق و ذوق رفم پای کامپیوتر تا ساعت 12 تقریبا بابایی هم بعلت قطع برق منطقه چون نمی تونست در مغازه رو ببنده تا دیر وقت مجبور شده بود بمونه
روزر جمعه حدود 9 بیدار شدین بعد صبحونه کلی بازی کردین به من هم کمک کردین در انجام کارهای خونه حدود 12 خوابیدین تا 1 بعدش بابایی اومد بعد ناهار بهش گفتم حواست رو به بچه ها بده به کارام برسم رفتم تو اتاق مشغو اتو زدن شدم و بچه ها از زیر در اومدن کلی حرف زدن دیدن فایده نداره گریه کردن و....
بعد اتو رفتم حمام و بابایی بچه داری کرده هر دفعه صدای فریادشون بالا بوده به خودم امیدوار شدم بابا من اینقدر سر وصدا نمی کنم که ......................جالبه وقتایی که فریاد می زنم بابایی میگه انقدر داد نزن اعصاب بچه ها به هم می ریزه خلاصه اومدم بیرون می بینم تموم خونه پر شده خرده بیسکویت بابا من صبح جارو زدم بابایی با قیافه حق به جانب میگه پس چه جوری ساکتشون می کردم بهش گفتم چقدرم موفق بودی صدایی که اصلا نیومد کسی هم پشت در حمام نکوبید.....
بچه ها رو آماده کردیم و رفتیم بیرون خونه مامانم بعدش خاله ام و شب برگشتیم خونه بچه ها خونه مامان خوابشون برد بغلشون زدیم آوردیمشون خونه باربد که اصلا بیدار نشد تارا هم کمی چرخید و ساعت 11:30 خوابید منم تا ساعت 2 مشغول تمیز کاری بودم و لباس شستن چون در طول روز اگه ماشینو روشن کنم 100 بار خاموشش می کنین
جونم براتون بگه دیروز شنبه 9 رفتم اداره هر دوتون بیدار شدین و برای فرار کرن از دست شما مامان بردتتون تو بالکن ساعت 2 که رفتم خونه تارا خواب بود و باربد مشغول فضولی ماشالا اونقدر شیرین زبونی کرده عددا رو شمرد صدای حیوونا رو ادا کرده خودشو برامون لوس کرده منو بوسیده و از بغلم عین نردبون بالا رفته مامان جون گفت تارا خیلی سربسرش میزاره وقتی خوابه مرتب میره بیدارش می کنه البته باربد هم دست کمی نداره از این بابت وقتی تارا خوابه یا سرو صدا می کنه یا به در می کوبه یا میله های تخت تارا رو بشدت تکون میده
بابا ایمان گفت برا ناهار نمیام در نتیجه مامان موند پیشمون با هم ناهار خوردیم و باربد به حد مکفی سیب زمینی توهمه جای خونه انداخت بعد ناهار مامان رفت منم لباسای باربدو عوض کردم و قبل 4 خوابید بابایی هم اومد براش ناهار کشیدم و مشغول کار تو آشپزخونه بودم تا ساعت 6 که بچه ها بیدار شدن
تماشای تلویزیون و بازی و غذا خوردن برنامه ما بود تا حدود 9:30 که دیگه داشت خوابشون می اومد همه جا رو تاریک کردم رفته بودن تو خلسه که بابایی اومد و گفت بریم پارک بچه ها که شنیدن بال در آوردن رفتنم سمت کفشاشون منم فوق العاده خسته بودم و نمی تونستم برم بیرون
تارا اومده بالا سرم می گه نمیای بریم بیرون .............. باربد هم کفش بدست اومد سراغم منم گفتم برو اونی که پیشنهاد داد پات کنه طفلکم رفت طرف بابایی
خلاصه منم آماده شدم رفتیم پایین بازوی ریموت خراب شده بود و همسایگان کارشناس در حال تعمیرات بودن همسری هم به جمعشون اضافه شد یه ربعی من و بچه ها تو ماشین بودیم تارا اونقدر داشبورد رو باز و بسته کرد و چراغ زد و راهنما و بوق که بابایی اومد رفتیم پارک بچه ها سوار الاکلنگ و چرخ و فلک شدن موقع برگشتن اونقدر گریه کردن که فایده نداشت فکر کنم تا صبح اگه می موندن تو پارک سیر نمی شدن بعدش تو پارکینگ توپ بازی کردیم دیدیم سرو صدامون زیاده خواستیم بریم بالا که بچه ها چنان آبروریزی کردن که چشمتون روز بد نبینه وقتی رفتیم بالا بعد 10 دقیقه همه چی آروم بود و من چقدر خوشحال بودم.......
ساعت 12:30 شام خوردیم اومدم آشپزخونه رو مرتب کنم که برقا ساعت 2 رفتن و نمی دونم کی اومدن چون 3 هنوز برق نداشتیم و 6 همه چراغا روشن و شمع هم تموم شده بود
باربد ساعت 6 بیدار شد شیر خود تارا هم 7 منم تو آشپزخونه مشغول انجام کار بودم تارا 8 بیدار شد کمی سرلاک خورد
اینروزا به خاطر دندوناشون کمی بی تابن یه دفعه می زنن زیر گریه و بهانه گیری می کنن الهی فداتون بشم دندون ارزشش از الماس بالاتره پس دردش قابل تحمله خدایا به بچه ها توان بده تا این دوران رو بگذرونن
انشالا فردا باید ببریمشون برای واکسن 18 ماهگی مرخصی می گیرم که اول وقت اونجا باشیم اگه دیر برسیم سهمیه روزانه تموم میشه و می مونیم برای هفته بعد
می بوسمتون 18000000000000000000000000000000000000000000000 بار
موضوع :
سلام به عزیزای دلم حال و احوالتون خوبه که انشالا
عرض خدمتتون گفتم که دیروز سردرد شدیدی داشتم که لحظه به لحظه بدتر میشد ظهر که رفتم خونه هنوز ننشسته بودم حال و روزم بشدت خراب شد............................
خدا رو شکر که مامان جون و خاله جون بودن وگرنه تا بابا ایمان برسه چی میشد ؟؟؟؟؟؟؟شما دوتا که پشت در حمام بودین ومرتب می کوبیدین به در منم که از شدت درد داشتم بیهوش می شدم یه دفعه گفتم نکنه بمیرم اونوقت کی بچه هامو بزرگ کنه خلاصه تو اون لحظات افکار بسیار ناخوشایندی اومد تو مغز پردردم
با حال زار اومدم بیرون خواستیم ناهارو گرم کنیم که دیدیم ای دل غافل گاز قطعه خدا روح ادیسون رو شاد کنه با اختراع برق و سایر لوازم جانبی
بعدش خواستیم چایی بخوریم که نشد مامان جون چایی خور هم رفت خونه خودشون من و خاله جون هم قهوه دبشی خوردیم دیگه کم کمک داشتم بهتر میشدم
باربد ساعت 4 خوابید ولی تارا همش دورمون چرخیده تا باربد هم بیدار شد خاله رفت دانشگاه
مامان زنگ زد گفت دارم دلمه درست می کنم منم خودمو لوس کردم مامان برای ما هم میاری ناهار درست نکنم که مامان جان مهربون گفتن حتما بعدش یادم اومد دلمه از نظر بابا ایمان پیش غذا ست و در نتیجه امروز باید ناهار یه چیزی درست کنم
خلاصه جونم براتون بگه کلی سربسر هم گذاشتین و تارا هر بار صدای گریه داداششو درآورده از دست باربد بیشتر حرص می خورم تا تقی به توقی می خوره گریه کنان میاد تو بغلم بهش میگم مامان تو هم بزنش یا بلند شو نزار باهات کشتی بگیره تو گوشش نمیره که نمیره
شب تارا اسباب بازی گرفته تو دستش مرتب میگه با.. بیا قربونش برم دخمر مهربونیه ولی شیطنت تو ذاتشه عاشق اینه که توجه باربدو جلب کنه با هم بازی کنن باربد هم که اکثر اوقات دوست داره تو حال و هوای خودش باشه یعنی دوست داره همه چی به میل خودش باشه تا بقیه در نتیجه دست به یقگی بینشون زیاده
دیروز تارا خانم و باربد خان لطف کردن به اتفاق هم موکت آشپزخونه رو آوردن بیرون سرلاکو ریختن زمین و نمی دونم تارا چه جوری لای کابینت ها رو باز می کنه ازون باریکه میره داخل کابینت در نتیجه مجددا عملیات چسب کاری کابینتا انجام شد به همراه طناب کشی
در یخچالو هم باز می کنن کلیدش به سلامتی تو اسباب کشی 3 سال پیش گم شده همراه یدکش و از دیروز دربدر نمایندگی ها هستیم برای کلید جدید
تارا دیشب حدودای 9:30 خوابید قربونش برم از بس خسته بود حتی تو خواب لباساشو عوض کردم اصلا متوجه نشد
باربد هم داشت می خوابید که باباش اومد و خواب پر تا حدود 11:30 خوابش برد
منم بعد از انجام کارام خوابیدم
امروز صبح بچه ها خواب بودن که زدم بیرون البته لباس باربدو تو خواب و بیداری عوض کردم و قبل از هوشیاری کاملش زدم بیرون ولی گویا وقتی مامان جون اومده هر دوشون بیدار بودن
صبح به بابایی گفتم بمونه خونه تا مامان جون بیاد فکر می کردم بازدید دارم اومدم اداره بله قربون حواس جمعم بازدید روز یکشنبه آیندس نه امروز
بچه های گلم دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه
فعلا بای تا های
موضوع :
سلام شیطون بلاهای خودم حالتون خوبه
عرض خدمت شما این هفته خونه خودمونیم بنده 2 ساعت مرخصی روزانمو اول وقت استفاده می کنم و ساعت 9 میرم اداره معمولا ساعت 8 بیدار می شید لباساتون رو عوض می کنم گاهی صبحونه هم می خورین به بعضی از کارها هم می رسم البته قسمت دردناکش وقتیه که میام بیرون چسبیدین بهم و به زور از بغلم میاین پایین و من چقدر ناراحتم که باید یواشکی بزنم بیرون
امروز باربد حتی موقع صبحونه هم از بغلم نمی رفت نه با ماشین و نه با بقیه اسباب بازی ها حواسش پرت نشد و من یه دفعه یاد سالهای کودکیم افتادم که دوست نداشتم مامانم بره سرکار
تاریخ چقدر زود تکرار میشه چقدر دلم می خواست مثل بقیه دوستام مامانم خونه دار باشه طفلی بچه های من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خوبه ما حداقل عید و تابستون مامان تعطیل بود ما که تعطیلی نداریم
چیزیش نمونده همش 20 سال دیگه مونده تا بازنشستگی
هوا هم کم کم گرم شده و دو هفته ای هست که کولرا روشن هستن
امروز روز 12 اردیبهشت مصادف با روز معلمه و من این روز رو به تمام فعالان عرصه فرهنگ و آموزش تبریک میگم
یاد تمام معلم ها و اساتید محترمم بخیر امیدوارم هر جا هستن سلامت و شاد باشن
این روز رو به مامان خودم هم تبریک میگم و براش همیشه از خدای بزرگ طلب سلامتی دارم و امیدوارم که از بچه هاش ( بخصوص من) راضی باشه تو این مدت خیلی بهش زحمت دادیم و البته خواهیم داد در آینده ( مگه بچه ها هیچ وقت بزرگ میشن همیشه وابسته مادر و پدراشون هستن )
مامان عزیزم صد سال زنده باشی
حالا برگردیم سر داستان خودمون جونم براتون بگه پریروز داشتم کارای خونه رو انجام می دادم که دیدم باز هم خبری از بچه ها نیست بسرعت اومدم دیدم تارا خانم در کیف لوازم آرایشمو باز کرده و سرتاپای خودشو نقاشی کرده و چند تایی رژلب رو هم با انگشتاش درآورده بود که انداختمشون دور اونقدر خندم گرفت که دعواش نکردم به زور ازش چند عکس گرفتم و بردم شستمش ولی شب که باباش اومده میگه باز دخترم از کجا افتاده پیشونیش قرمزه داستانو براش گفتم خندش گرفت
هنوز خرابکاریهای تو اتاقو جمع نکرده بودم که دیدم باز تارا غیبش زده رفته بود تو آشپزخونه پدرا رو در آورده و یخته بودشون کف آشپزخونه البته چند ماهه تو فکر عملی سازی این نقشه بوده که من بموقع مچشو گرفتم ولی خوب این دفعه پیشدستی کرد صدام رفت بالا که چرا اینکارو کردی پسر دلنازکم شروع کرد به گریه و تو این هیر و ویر ریخت و پاش می خواست بیاد تو بغلم یه ذره آرومش کردم جارو رو آوردو تا پاکسازی کنم صحنه که دوتائیشون اومدن بالاسر جارو ما هم شدیم یه مامان جدی و فرستادیمشون سر مبل بشینن و اکیدا دست نزنن به جارو که خدا و شکر جذبه مادرانه این بار درست عمل کرد من هم خونه رو نظافت کردم شام و ناهار فردا رو هم آماده کردم بچه ها غذا خوردن و حدودای 11 خوابیدن
موقع غذا بچه ها عادت دارن بشینن تو صندلیهاشون چون ازش استفاده غیر مجاز می کنن برشون داشتیم در نتیجه موقع غذا خوردن تارا رفت سطل لگوهاشو آورد سر و تهش کرده میگم این بیشینم ؟ قربون حرف زدنت برم من نشوندمش رو سطل مگه بند میشد همش می چرخوند سرشو ببینه چه خبری هست
دیروز ظهر خاله جون و بچه ها اومدن دنبالم اداره بچه ها کمی تو اداره چرخ خوردن و همه جا رو بازدید کردن برگشتنی بابا ایمان تو حیاط داشت به باغچه ها آب می داد که بچه ها و البته من بی نصیب نموندیم از قطرت آب در نتیجه رفتیم خونه بابا بچه ها رو برد حمام ساعت 6 هم خوابیدن تا حدودای 8 و قتی بیدار شدن به امور همیشگی مشغول بودن تا ساعت 1 که خوابیدن منم کاملا گیج بودم سرم درد می کرد الان هم بشدت درد می کنه اشتباه کردم صبح قرص نخوردم حالا تا این درد خوب بشه بیچارم خوبه مامان جون امروز می مونه خونمون وگرنه دست تنها چه می کردم؟
شیطونکا می بوسمتون امیدوارم همیشه سالم و موفق باشین
موضوع :
سلام به گلدونه های ناز خودم حال و احوالتون چطوره خوش می گذره
از روز چهارشنبه شروع می کنم اونروز تعطیل بود و بابایی هم در یک اقدام غیر منتظره نرفت فروشگاه و البته همش می گفت ببین من مرد خانواده هستم یاد نیکلاس کیج افتادم تو فیلم family man
طرفای ظهر رفتیم بیرون یه خورده سرگرم بشین دسته های عزاداری تو خیابونا راه افتاده بود یه سر رفتیم مغازه بابایی تو این اوصاف یه مشتری هم اومد آقای شوهر برگشته میگه ببین همش میگی بشین خونه همه دارن میرن خرید چرا جلو کاسبیم رو می گیری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فقط دو تا شاخ در نیومد رو سرم آخه بابایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو مغازه بابایی آبمیوه گرفت با نی منم برای اولین بار آبمیوه رو دادم دستتو ن یه ذره فشارش دادم تا بیاد تو دهنتون که یه دفعه دیدم باربد خان خودش داره قوطی رو فشار میده همش ریخت کف زمین من و بابایی که از خنده روده بر شده بودیم باربد هم عین خیالش نبود و همچنان داشت ریختن آب پرتقال رو روی زمین تماشا می کرد و می خندید حیف که عکس نگرفتیم یعنی اصلا امکانش نبود
بعد رفتیم طرف اسباب بازی فروشی براتون سه چرخه و سرسره گرفتیم تو مغازه برای اینکه بچه ها جایی نرن نشوندیمشون تو سه چرخه ها تارا رو هم گذاشتم روی یک اسبی که تکون می خورد چون کارتوناشون بزرگ بود قرار شد بابا ما رو برسونه خونه و دوباره برگرده بیاردشون چشمتون روز بد نبینه چنان گریه زاری راه انداختن که حد و حساب نداشت با آبروریزی تمام بردیمشون تو ماشین هر کی نمی دونست خیال می کرد ما بچه دزدیم
خلاصه ما رفتیم خونه بابا هم وسایلو آورد تارا که خواب بود باربد هم نمی دونست سوار کدوم سه چرخه بشه مرتب سوار و پیاده میشد یه ذره هل می داد بعد می رفت سر می خورد البته چند بار از روی قسمت سرش میو مد بالا از پله اش می رفت پائین یکبار هم به خاطر دل ما درست سر می خورد
دخملی هم که بیدار شد کلی ذوق زده شد از دیدن اسباب بازیها تارا که میره سوار سرسره بشه سرپا میاد پائین یکی دو بار هم افتاد ولی خوب مرغ جوجه ما یک پا دارد و لاغیر
شب هم بردیمتون تا پارک سر کوچه مامان اینا سه چرخه سواری که تارا موقع برگشت بدقلقی کرد و اومد پائین در نظر بگیرین به هوای سواری کفش پاشون نکردم و حالا خانوم می خواست روی آسفالت پا برهنه بدوه با یه داستانی اومدیم خونه
روز پنجشنبه بعد از کار بانکی رفتم اداره خاله نیکی و همکار دیگمون مرخصی بودن آقای رئیس جلسه و بقیه مأموریت منم به امر نگهبانی اپراتوری تایپیست و ... مشغول تا ساعت 1:30 که اومدم خونه
وقتی رسیدم شما خواب بودین ما هم به سرعت از فرصت استفاده کردیم و ناهار میل کردیم البته وسطای ناهار بچه ها بیدار شدن وتشریف آوردن سر میز و بسیار هنرنمایی فرمودن و خودشون و من و همه جا رو از ذرات غذا بی نصیب نزاشتین طوری که بعد ناهار سه تایی رفتیم حمام
کلی آب بازی کردین و فرستادمتون بیرون غروب بعد از کلی بازی خوابیدین منم رفتم براتون شیر خریدم بچه ها تا حدود 11 خواب بودن بعدش یه ساعتی بیدار شدن باهامون شام خوردن و دوباره خوابیدن البته تارا بسرعت و باربد بعد از کلی بازی و فضولی و سروصدای نیمه شب
روز جمعه ساعت 8 تارا بیدار شد و باربد هم حدود 10 بعد صبحونه بردمتون تو حیاط بازی کردین بعد اومدیم داخل غذا خوردین و بازی کردین تا حدودای 1 که خوابیدین البته به مدت نیم ساعت
یادم رفت بگم باربد وقتی خوابش میاد میره سر یکی از مبلا که بغل گلخونه اس یه کوسن میزاره زیر سرش و می خوابه قربونش برم اکثر اوقات تا سرش میره رو بالش خوابش می بره عین خودمه
جمعه بعد از ظهر رفتیم تو حیاط آب بازی اونقدر خودتون رو خیس کردین که از شدت سرما لرز کردین بعدش بردمتون حمام وقتی اومدین بیرون دیدم یکی دوتا غطسه نافرم کردین از ترس بهتون شربت دادم و بعد از بازی خوابیدین حالا یا خسته بودین یا اثر شربت بود نمی دونم ......
منم شروع کردم به جمع و جور کردن وسایل که انشالا تعالی بعد 3 هفته برگردیم خونه تا برگردیم خونه شد 10 تو پارکینگ یک همسایه بسیار با ملاحظه ماشین مهمانشو گذاشته بود جای ما و رفته بود بیرون ما اومدیم بالا و تا بابا ایمان قضیه رو حل کنه 2 ساعتی طول کشید منم تو این فاصله شما رو خوابوندم و ناهار فردا رو آماده کردم تا خوابیدم ساعت حدود 1 بود
امروز شنبه چون بابا ایمان اول وقت کار بانکی داشت مامان جون هم کار داشت من موندم خونه یعنی 2 ساعت مرخصیمو اول وقت گرفتم دم رفتن تارا بیدار شد لباساشو عوض کردم بهش صبحونه دادم اومدم برم که باربد هم بیدار شد و سرویس دهی مجدد انجام شد
ظهر ساعت 2 اومدم خونه بچه ها خواب بودن ناهار خوردیم تا اومدم کمی چشمامو ببندم اول تارا بعد باربد بیدار شدن و از سر و کولمون بالا رفتن و کشوی دراور رو باز کردن هر چی ملافه و روبالشت و حوله بود از توش درآوردن طوری که بی خیال خواب شدم اومدم تو آشپزخونه
غذای بچه ها رو دادم مشغول بازی بودن بعد از برنامه شکوفه ها کمی بردمشون تو حیاط اونقدر بین موتور پمپها و راه پله رفتن و اومدند و دسنگیره ماشین یکی از همسایه ها رو دستکاری کردن در حیاطو باز کردم بردمشون بیرون قربونشون برم یا دنبال دوچرخه سوارها دویدن یا در هر پارکینگ باز بوده رفتن داخل تارا هم اونقدر دوید که افتاد و صورتش خراش برداشت بغلش کردم بردمشون خونه یه خورده تو حیاط دویدن لوله آبو باز کردم دست و پاشون رو بشورم که از خدا خواسته خودشون رو خیس کردن و تازه مثل حیاط خونه مامانم نشستن رو زمین خدایا عجب شکری خوردم کسی نیست بگه آبت نبود نونت نبود از جلو تلویزیون بلندشون کردی که چی بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
خلاصه اومدیم بالا لباساشون رو عوض کردم شیر خوردن غذا هم دیگه اشتها نداشتن چراغا رو خاموش کردم که برن تو فاز خواب تو اتاقا چرخ خوردین باربد اومد تو بغلم پیچوندمش تو پتو تا بهش نگاه می کردم می خندید قربون اون صدای قشنگت برم من تارا هم باهام بای بای کرد رفت تو اتاق باربد که خوابید بردم بزارم تو تختش دیدم تارا رو بالش کف اتاق خوابش برده چندتا بوسه از اون صورت خوشگلش بردم و گذاشتم تو تختش بعد اومدم که حتما بنویسم فقط و فقط به خاطر کاری که تارا کرد و اون خنده های صدادار خوشگل باربد که اشک شوق رو به چشمم آورد
این همون شهد شیرین مادربودنه که هر زنی بچشه محاله با دنیا عوضش کنه و خدای مهربون داره آروم آروم این لذت هارو بهم عنایت می کنه به منی که هیچگاه بنده خوبی نبوده ام و او همواره نظر لطف و توجهش را نثار من کرده
تو این روزا بچه ها مرتب عددا رو می شمارن از 1 تا 10 البته نه کاملا درست ولی خوب در حد خودشون خوبه
صدای حیوانات رو هم بلدن و به شعرها و ترانه های آهنگین با اشتیاق فراوان گوش میدن و حرکات موزون هم می کنند گاهی
شب خوش ستاره های درخشان زندگی ما
موضوع :
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
آخ که چقد دلم براتون تنگ شده چند روزه که فرصت نوشتن و نشستن پای کامپیوتر پیدا نکردم می دونید چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چراشو باید از وروجکا بپرسید
نازدونه های من از صبح که بیدار میشن مشغول بازی اند گاهی اوقات مامان جونو کفری می کنن ظهرا خیلی کم می خوابن خواب عصرشون رفته طرفای 6 و 7 بشدت ددری شدن و عاشق آب بازی هستن ظهرا بعد ناهار دستمون رو می گیرن یا می برن در هال بریم تو حیاط یا میرن در حمام لباساشون رو در میارن ما هم علیرغم خستگی عاشق این اداهاشون هستیم و با شوق و ذوق می بریمشون آب بازی
تو چند روز گذشته هنوز خونه مامان جونیم که البته طولانی شدن این دفعه دلایل مختلفی داره که بعدا سر فرصت براتون میگم
روز پنجشنبه گذشته با مامانم و بچه ها رفتیم زیار ت اهل قبور و مزار مادربزرگم نا گفته نمونه که جایی که دفنه فضای بسیار قشنگی داره و اصلا یه جای زیارتیه بچه ها کلی اونجا دویدن و بازی کردن وسراغ کبوترا رفتن و از شدت شادی داد و فریاد کردن اونقد دنبال کبوترا دویدن که حد و حساب نداشت تا جایی که متولی حرم اومد بهمون گفت این زبون بسته ها جوجه دارن باید غذا بخورن بچه هاتون نمی زارن لطفا ببریدشون..................
روزجمعه صبح و عصر کلی تو حیاط آب بازی کردین و همدیگه رو خیس کردین و معلومه در آینده شناگرای قابلی میشین ایشالا چون عاشق آب هستین
روز شنبه عصری گفتم بعد مدتها بریم طرف خاله نیکی که شیطونکا ساعت 7 خوابیدن وبیرون رفتن ما کنسل شد
روز یکشنبه بعد از ظهر بالاخره بعد مدنها طلسم شکسته شد و رفتیم خونه خاله نیکی پیش آرشیدا خدا رو صد هزار مرتبه شکر این دفعه بچه ها رو سفیدمون کردن و خیلی خانم و آقا بودن و تارا اصلا اذیت نکرد
نازنازیها موقع بازی انگار سه قلو بودن خیلی بامزه تارا سوار تاب شد و آرشیدا گلی کلی تابش داد البته به کمک خاله نیکی شب خوبی بود دلم می خواست بمونم ولی خوب بچه ها ممکن بود بدخواب بشن حدود 9:30 برگشتیم خونه
روز دوشنبه وقتی از اداره برگشتم خونه بچه ها خواب بودن مامان گفت بابات بچه ها برده پارک سر کوچه گفتم چه طوری با ماشین گفت نه پیاده هر چی اصرار کردم صبر کن منم بیام کمکت گفته یعنی چه مگه کمک می خوام؟؟؟؟؟؟؟
نشون به اون نشون که اونقدر بچه ها تو پارک دویدن تو جهتای مختلف که با وجود فاصله نزدیک پارک به خونه بابا ماشین گرفته برگشته خونه ظهر هم که اومدم هر سه شون خواب بودن اونم حدود 3 ساعت
خندم گرفت بابا وقتی بیدار شد گفت اصلا نتونستم از پسشون بر بیام هر کدومشون یه وری رفته
منم به خاطر مأموریت صبح که همش تو آفتاب بودم سردرد شدیدی داشتم که هر لحظه بدتر میشد تا اومدم بخوابم بچه ها بیدار شدن و بردنمون در حمام برای آب بازی خدای من دست بردار نبودن بالاخره بردمشون حمام وفتی اومدم بیرون داشت سرم می ترکید چای داغ و نبات هم افاقه نکرد
بعد از ظهر همه رفتن بیرون من موندم و بچه ها و بابا که اومد کمکم جهت بچه داری چون همش از مبل ومیز میرن بالا عین تارزان می پرن هر چند دقیقه صدای گریه یکیشون هواست
اسباب بازی ها مدام رو زمین پخش و پلاست و از بس پام رفته روی لگوهاشون کف پام درد می کنه
خلاصه کلی تا شب بازی کردین و تلویزیون تماشا کردین من یکی واقعا مدیون برنامه هایی مثل ململ و عمو مهربان هستم بچه ها با علاقه نگاشون می کنن همچنین بعضی از کارتون های شبکه persian toon و.......
شب از ساعت 9 بردمشون تو اتاق درو بستم تا بخوابن تا حدود 10:30 طول کشیده خودم تا کارامو کردم شد 12 که دیگه بیهوش شدم
این روزا گاهی در طی روز 3 دفعه براتون لباس می شورم بند رخت همیشه پره از لباساتون گاهی اوقات لباسای تو خونه تموم میشه و باید لباس بیرون بپوشین با وجود اینکه اینجا دو ساک بزرگ لباس همراهمه
خدا پدر ماشین لباسشویی رو بیامرزه که بی مزد و منت خدمت می کنه بهمون
امروز صبح ساعت 7 تارا بیدار شده و من و باباش تقریبا فرار کردیم تا دنبالمون گریه نکنه ظهر که اومدم خونه مامان گفت اصلا نخوابیدن و.....بعد ناهار باز هم مراسم حمام این بار بابا ایمان بردشون
وقتی اومدن بیرون غذا خوردن کارتون دیدن بازی کردن و حدودای 6 خوابیدن منم از فرصت استفاده کردم اومدم اینجا
قناری های خوشگل من دیگه دارن همش تمرین حرف زدن می کنن مفهوم همه کلماتی که میگیم کاملا متوجه میشن و هر چی ازشون بخوایم انجام میدن البته اگه تمایل داشته باشن
دیروز مامانم تو حمام به تارا میگه دخترم دست و روتو بشور تارا رفته زیر دوش اومد بیرون دست و روشو شست و بینیش رو هم تمیز کرد الهی فداش بشم من
وقتی می خوایم بریم بیرون بعد پوشیدن لباساشون کفشاشون رو میارن که پاشون کنیم تو حیاط که رفتیم کفشای ما رو هم از تو جا کفشی در میارن میزارن جلومون
دیگه خیلی راحت تو لیوان آب می خورن اابته سرخالی باید باشه وگرنه اولشو می ریزن
امروز داشتم لباسارو تا می زدم تارا لباسای باباشو نشون میده میگه این بابا میگم آره دیدم داره می بردشون دم حمام آخه باباش حمام بود
چند روز پیش مامانم تو آشپزخونه بود تارا رفته پشت در میگه در با( درو باز کن ) مامان می پرسه چی می خوای میگه شیر
ظهرا که یه کم دراز می کشم دستمونو می گیرن میگن بریم بیرون ....از اونا اصرار و از ما انکار تا اینکه حاصل چانه زنی های مدام نتیجش میشه دویدن تو هال با هم دیگه و رقصیدن و دست زدن با آهنگای مختلف
دندونای نیشتون هم نوکشون اومده بیرون ولی کاملا بالا نیومدن
تو این چند روز خیلی کارای دیگه هم کردین که الان همش یادم نیست وقتی یادم بیاد حتما براتون می نویسم
دیشب وقتی رفتم کنار تارا خوابیدم غلت زد اومد تو بغلم و با اون دستای کوچولوش بازومو نوازش کرد حس خیلی خوبی بهم دست داد خدا رو شکر می کنم به خاطر اینکه به من لطف کرد و نعمت مادر شدن رو بهم عنایت کرد واقعا تمام لحظه ها و تک تک سلول های من سرشار از شیرینی و لذت این موهبته
خدا رو شکر می کنم به خاطر خوشبختی که نثارمون کرده امیدوارم که تمام آرزومندان به اونچه که آرزوشو دارن برسن و عاقبت بخیری رو برای تمام دوستان عزیزم طلب می کنم از درگاه خداوند بزرگ
امشب شب وفات بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا(س )است امیدوارم شفیع همه ماها بشه و بخصوص تن درد مند بیماران رو شفا بده
موضوع :
سلام به نوگلای باغ زندگیمون
حالتون چطوره مژده بدم بابایی دیروز اومد خیلی غافلگیر شدیم آخه برنامه برگشتش برای فردا بود
صبح که باهاش حرف زدم صدای باد می اومد می گفت تو خیابونم پرسیدم کجا میگه شریعتی ام چیزی نمی خوای؟؟؟؟؟؟!!!!!
خلاصه ظهر در زد و اومد داخل اصلا باورم نمیشد اگر چه اکثر اوقات برامون ازین سورپرایزا داره ولی همیشه فراموش می کنم البته صبح هم شک کردم ولی خب دیگه بهش فکر نکردم.....
تارا اولش خجالت می کشید بره بغل بابایی براش ناز می کرد ولی 10 دقیقه بعد از سر و کولش بالا رفته
باربد وقتی از خواب بیدار شد و دیدش اخماشو برد تو هم رفت تو اتق درو بست خلاصه منت کشی داشتیم تا آقا کوچولو آشتی کرد
دیروز وقت ناهار تارا خانم چنان شیرینکاری هایی کرده از خوردن غذا بگیر و ریخت و پاش و نشستن روی میز تا گذاشتن بشقاب ماستی تو کلش که حد نداشته مجبور شدم ببرمش حمام قربونش برم وقتی دوشو باز می کنم میاد زیر دش ناقلا خانم نازنازی من
عصر دیروز چند دقیق های رفتیم بیرون
و غروب که وقت خوابتون بود پوستمو کندین تا خوابیدین فرایند خوابیدن تا 10:30 طول کشید
امروز به خاطر فوت یکی از اقوام رفتیم برای مراسم تشییع و خاکسپاریش خدا رحمتش کنه بسیار آدم خانواده دوست و فامیل پرستی بود خدا به بازماندگانش صبر بده
الانم منتظرم بابا بیاد دنبالم بریم خونه بای بای بوسسسسسسسسسسسسسسسس هوارتا
موضوع :


