بعد مدتها یک پست بلند بالانوشتم و چقدر خوشحال بودم که راحت با گوشی میشه پست گذاشت...اماارسال نشد و پرید ...... 😤😤😤😤😤😤😤😟😟😟😞😟😟😟



تاريخ : چهارشنبه 2 تير 1395 | 10:22 بعد از ظهر | نویسنده : مامان انیس |

سلام و صد تا سلام بهاری و زیبا خدمت شما عزیزانم سال نو و فصل نو بر شما مبارک همه لحظه هاتون بهاری و لبریز از شادمانی ...امروز تقویم وبلاگ سن جالبی برای شما زده 5 سال و 5 ماه و 5 روز.. این شد بهانه ای تا من چندتایی عکس از نوروز 95 براتون بزارم ...شرح داستان ایشالا بمونه برای یه وقت دیگه



تاريخ : يکشنبه 22 فروردين 1395 | 5:36 قبل از ظهر | نویسنده : مامان انیس |

سلام و صد تا سلام به فرشته های نازنینم

حالتون چطوره

مدتهاست اینجا مطلبی ننوشتم .. حسابی خاک گرفته من رو ببخشید .. امروز بعد مدتها هوای اینجا به سرم زذ.. یادش بخیر اون وقتا چقدر مرتب می نوشتم و مقید بودم به روزانه نویسی که بعدها به هفته نویسی و ماه نوشت تغییر پیدا کرد... هر چند از مرداد ماه مطلبی ننوشتم

شما الان در سن پنج سال و سه ماه و خرده ای به پیش دبستانی یک میرید .. ماشالا زرنگ و باهوش و با استعداد و مایه افتخار و البته بیش از حد شیطون و بازیگوش و حاضر جواب

شهریور و مهر  امسال دو مجلس عروسی دعوت داشتیم در مشهد و تهران.....پسرخاله و دختر خاله من ، بسیار بسیار خوش گذشت به شما هم همینجور ... هنوز میگید ساکمونو ببند بریم مشهد... بخش خاطره انگیز سفر مشهد دیدار با دوست وبلاگی عزیزم سارا جون بود و دوقلوهای خوشگلش یکتا و یگانه ... ولی خب به خاطر کوتاهی سفر نشد که بیشتر مزاحمشون بشیم امیدوارم در سفرهای بعدی حسابی هم رو ببینیم ... در یک شب عزیز هم زیارت حرم امام رضا (ع) قسمت ما شد دقیقا بعد نه سال

بزرگ شدید و من دارم تغییراتتون رو می بینم .. چقدر همه چی زود و سریع می گذره انگار همین دیروز بود ...این روزها مرتب دلتون می خواد کتاب بخونید یا براتون کتاب بخونم در مورد خاطرات بچگیتون سوال می پرسید .بشدت کنجکاوید و در مورد ساختار اشیا و عملکردشون مرتب می پرسید من هم تا جایی که بتونم جواب میدم گاهی اوقات یادم میره روبروی من دو بچه پنج ساله ایستاده اند انگار در حضور شما درس پس میدم شجاعتم برای اقرار به نادانسته هام بیشتر شده و ابایی ندارم از اینکه بهتون بگم نمی دونم و شما با صراحت بگید توی اینترنت سرچ کن جوابشو زود بگو

کار با گوشی و آیپد و با مهارت کامل بلدید برای همه پیام می فرستید البته بعضی وقتا یه کارهایی می کنید صدای من در میاد و اتز جمله ارسال استیکر هست برای افرادی که عکس پروفایلشون بچه هاشون هست و بدون اینکه از من بپرسید طرف کیه هر شکلکی که دم دست باشه ارسال می کنید و البته گاهی اسباب شرمندگی بنده فراهم میشه

شعرهای زیادی یاد گرفتید و کلمات زیادی به انگلیسی آموختید و با توجه به تماشای مستمر کارتون های عربی خیلی از لغات عربی رو بلدید و با لهجه اصلی بیان می کنید و مرتب هم از من می پرسید معنیش به فارسی و انگلیسی چی میشه ... به خاطر یه همکلاسی آذری علاقه تون به یادگرفتن زبان ترکی زیاد شده و مرتب به من میگید چرا ترکی بلد نیستی

با علاقه به مهد میرید و محبوب مربی هاتون هستید ... البته شیطنت شما سرجاش و متاسفانه دامنه دعواهای تام و جری شما به مهد هم رسیده .. باربد هم که مدام قلدری می کنه و شکل غالب اکثر پسربچه ها رو داره عاشق ماشین و دعوا و بزن بزن ... البته یه مامان سختگیر داره که کنترلش می کنه و نمیزاره بیش از حد خشن بشه

راستی باربد بالاخره امسال عینکی شد و با اون عینک گردش دقیقا شکل بچه های درسخون و شیطون هست.

این چند ماهه همه گرفتار مریضی بودیم و کمی سخت گذشت همه اش با دارو و ..... روزهای سختی بوده امیدوارم خدای مهربان به همه ما سلامتی بده

خدا رو شکر می کنم به خاطر حضور شما که بهترین هدیه خدا به من هستید...و شرمنده ام اگر کمی و کاستی هست اگر اونجور که باید اسباب رضایت شما فراهم نیست اگر دل کوچولوتون رو می رنجونم اگر با خستگی و بی حوصلگی هام باهاتون تند میشم ... فقط این رو بدونید که عاشقانه دوستتون دارم .. بدونید که بهانه های نفس کشیدنم هستید... بدونید که قلب من به خاطر شماست که می تپه .. امیدوارم اون چیزی که شایسته شماست براتون فراهم بشه از خدا همیشه سلامتی و عاقبت بخیری شما رو آرزو دارم ...

 

 

 



تاريخ : يکشنبه 2 اسفند 1394 | 10:53 قبل از ظهر | نویسنده : مامان انیس |

سلام به عزیزای دلم

حال و احوالتون خوبه که

امروز پنجاه و هفتمین ماهگرد زیبای شماست ...چیزی حدود 1710 روز کنار هم بودن شیرینی لحظه های زندگی با وجود شماست که معنی پیدا می کنه ...چقدر می بالم به وجود نازنینتون که بزرگترین هدیه الهی ما هستید

خدای بزرگ و مهربون همیشه پشت و پناه شما باشه ضربان قلب من



تاريخ : شنبه 17 مرداد 1394 | 10:50 قبل از ظهر | نویسنده : مامان انیس |

سلام و صد سلام به دلبندان کوچک من

حالتون چطوره یک هفدهم دیگه اومد و نوید بخش یه ماهگرد شیرین تولد شما که تمام لحظه های بودن با شما رو برای من شیرین تر می کنه

بند بند وجودم به شما بنده.... شمایی که بزرگتر شیرین تر با نمک تر حاضر جواب تر و مستقل تر از قبل شدید

لحظه های بالیدن شما مثل برق و باد داره می گذره و خدا رو به خاطر همه چی شکر می کنم

خدا رو شکر می کنم به بودنتون که دنیا در برابرش بی ارزشه

تا ابد عاشقتونم دردونه های نازنینم

تأخیر در ارسال پست این ماهگرد  رو به بزرگی خودتون ببخشید



تاريخ : شنبه 20 تير 1394 | 8:21 قبل از ظهر | نویسنده : مامان انیس |

سلام و صد تا سلام به دردونه های من

امروز یه هفدهم خوب خداست اصلا هفده عدد منه که همیشه رویای سبز زندگی منو به خاطر میاره

با همه سخت و آسون ....ترش و شیرین و تلخ و تندش تا اینجا گذشته خدا رو شکر

این روز شیرین رو به خودم و شما تبریک میگم

خدای بزرگ من این روزها بیشتر از همیشه دست پر مهر و نوازش های مهربونتو می خوام ازمون دریغ نکن

من همیشه بنده مقصر تو بوده و هستم ولی تو همیشه خدای بزرگ و مهربون منی که همیشه دستت بالای همه دستاس و  حضورتو همیشه احساس می کنم .......به خاطر حضور تمام ادمهای مهربون قصه زندگی من که مدیون خواست توست شکرگزار تو هستم و سلامتی و شادی همیشگیشون رو ازت می خوام

تو گشاینده گره های محکم و رقم زننده زیباترین مصلحتی

خودم و عزیزانم رو به به دستان تو می سپرم و ایمان دارم که بهترین ها رو نقش خواهی زد



تاريخ : يکشنبه 17 خرداد 1394 | 12:49 قبل از ظهر | نویسنده : مامان انیس |
تاريخ : يکشنبه 3 خرداد 1394 | 12:32 قبل از ظهر | نویسنده : مامان انیس |

سلام و صد تا سلام به دردونه های نازنینم

حال و احوالتون چطوره خوب و خوش هستید چه خبرا همه چی مرتبه

امیدوارم هر جا هستید اوضاع بکامتون باشه

خیلی وقته اینجا نیومدم که پست درست و حسابی بزارم بجز ماهگردهای شما که پست کوتاهی می نویسم دو سه ماهی هست که روزانه ننوشتم اینجا دلایلش مختلفه مشغله و البته دل و دماغ نداشتن  ، ارتباطات مجازی گسترده در شبکه های اجتماعی با دوستان قدیمی و جدید هم یه دلیلش می تونه باشه

امروز سوم خرداد ماه دقیقا 4 سال و 6 ماه و 17 روز سن دارید

وجودتون پر از انرژی ، شور و ذوق و شیطنته ذهن کنجکاوتون دنبال کشف دانستنی های جدیده سوالات علمی زیاد می پرسید مثلا در مورد نحوه عمل دستگاه های مختلف بدن

باربد می پرسه خون چیه چکار می کنه

تارا اما سوالاش کمی فلسفیه خدا کیه خدا چیه خدا تو قلب ماس خدا کجاس

قوه درک فعالی دارید و در این هیاهوی زندگی دارید بسرعت به سمت بزرگ شدن پیش میرید چه عجله ای داید آخه

امسال رو متاسفانه خوب شروع نکردیم از بابت سلامتی البته

روز اول عید خواهرم مریض شد و طفلی چقدرم درد کشید یه دوره درمان تقزیبا دو هفته ای که خونه نشنش کرد و به خاطر بچه ها کمتر رفتیم اونجا

عید تقریبا تموم شد بدون اینکه جایی بریم برای تفریح ...چندتا عید دیدنی یکی دومهمونی و تموم...

منم مث یه کارمند وظیفه شناس روز پنجم رفتم اداره

روز دوازدهم با مامان و خواهرم و بچه ها رفتیم دریاچه سد دز ..قایق سواری و کمی تفریح

روز خوبی بود یک مقدار ذهنم رو آزاد کرد

شب هم مقدمات ناهار سیزده رو فراهم کردم و روز سیزده تقریبا ظهر رفتیم بیرون جایی پیدا کردیم و منقل مهیا شد برای درست کردن جوجه ها

یه بی احتیاطی یه کوتاهی شیطنت بچه ها و خلاصه نمی دونم چی شد که متاسفانه دست و پا و صورت تارا سوخت

دستپاچگی دلهره استرس و بی تابی رو ازش بگذریم سریعا بدنشو پماد زدیم و رفتیم درمانگاه تا دکتر ببینه و پرستار زخماشو بشوره و پانسمان کنه وزن یک کوه روی قلبم بود هنوز یاد اون لحظات که می افتم اشک توی چشمام جمع میشه

دخترکم که رها میون گندمزار می دوید و می رقصید رو با دستو پای بسته اوردیم خونه

اونقدر گریه کردم که تارا مدام گفته انیس گریه نکن

فدای تو بشم که انقدر قشنگ منو آروم می کنی وجودت آرامش محضه برای من دخترکم که بوی بهشتو برای من آوردی هم تو هم باربد که یکی از بهترین هدیه های خدای مهربون هستید با حضورتون منو به اوج بردید و قلبمو پر از روشنی کردید همه اش به خاطر وجود نازنین پر از صفا و مهرتون هست بی شیله پیله و بی ریا ...دست منو هم بگیرید شما به نور نزدیکید پاک و معصومید از خدای زمین و آسمان خوبی بخواهید و آرامش

روز سیزده با این اتفاق یک مقدار برنامه های زندگیمون تغییر کرد

یک هفته مرخصی بودم توی این هفته عمع و شوهر عمه ام اومدند و این شادی فقط جست و خیز دخترکم رو کم داشت

تارا دو سه روزی راه نرفت روز چهارم کم کم بلند شد پانسمانش هر روز باید عوض میشد و چقدر اذیت شدی دخترکم

همه بهمون لطف کردند و احوالپرسی کردند خاله نیکی گل و آرشیدا که محبت رو تمام کردند و اینجا بازهم به خاطر بودن همیشه شون تشکر می کنم

یک هفته گذشت ومن اومدم اداره بچه ها اما مهد نرفتند چون زخمای تارا تازه خوب شده و نباید نور می خورد باربد هم به خاطر تارا ترک تحصیل (ترکم مهد کودک ) کرد.

هفته دوم اردیبهشت دیگه رفتند مهد وی خب دارو ها و ویزیت دو هفته یکبار همچنان ادامه داره دست و صورتش خوب شده ولی لکه پاش نه ....همچنان هست

توی این مدت حسابی به مامان و بابا و آذین زحمت دادیم با محبت تمام چشمشون رو به روی همه اذیت ها سرو صدا ها بدخلقی ها و.. بستند

همه خوبی ها و زیبایی های دنیا رو براشون آرزو دارم سلامتی و طول عمرشون

به خاطر یه سری مشکلات که گفتنش اینجا لزومی نداره همچنان خونه مامان هستیم

هفته آخر اردیبهشت هم جشن مهد برگزار شد و به اتفاق در جشن شرکت کردیم

عکس به مقدار زیاد هست و حتما عکس میزارم

کلاسای تابستونی مهد دایره و احتمالا از اواخر این ماه تشکیل میشه

حرفای جالب و بامزه زیاد می زنن الان حضور ذهن ندارم اصرار دارن که از کلمات جدید و سخت استفاده کنن علاقمند نظم و ترتیب شدن

عاشق اسباب بازی و صدور دستورات جدید برای خریدن ماشین و باربی

اما دریغ از نگهداری اون...ظرف مدت کوتاهی به عناصر سازنده تجزیه میشه و مدل جدیدتر می خوان به خاطر تماشای کارتون شبکه های عربی تعداد زیادی کلمه عربی یاد گرفتند اعداد رو به درستی می شمارند و نکته جالب اینجا که با تلفظ صحیح حروف عربی ادا می کنند ...حظ می کنیم و مرتب ازشون می خوایم که تکرار کنند

بازی با گوشی و ... اونقدر ادامه دار شد که علی رغم  میل باطنی بابا ایمان براشون تبلت گرفت ..خدا رو شکر دست از سر گوشی ها برداشتند ولی جالب اینه که بعد یکی دو روز این وسیله هم عادی شد و ساعتای محدودی دستشون می گیرن بعضی وقتا اونقدر شیطونی می کنن بهشون میگیم نمی خواید کمی با تبلت بازی کنید ؟؟

تمایل شدید به انجام کارهای خونه دارند موقع ظرف شستن که میشه صندلی میارند و کنار من می ایستن تا ظرفا رو آبکشی کنن و موقع جارو هم جارو می کشن

فدای قد و بالاتون بشم من که اگه نیمه اولی بودید امسال می رفتید پیش دبستانی

پنجشنبه شب هم با دوستان عزیزم و بچه ها رفتیم رستوران بعد رفتیم جشن شعبانیه در کنار هم خوش گذشت البته چاشنی شیطنت بچه ها رو با غلظت بالا در نظر داشته باشید که کمی هم منو کفری کرده بود

سر شام باربد گفت دسشویی چون معمولا خودشو نگه می داره وقتی میگه باید سریع ببرمش رفتم و تارا و آرشیدا زودتر من رفتن اون تو بهشون میگم شما که کاری ندارید برید بیرون باربد هم میگه منم ندارم و رفت توی بهت بودم یه کوچولو زدم پس کله اش برگشته می گه داغونم کردی ... ( دیالوگ تئو در فیلم آلوین) نمی دونستم بخندم یا حرص بخورم

حال خودم اما زیاد تعریف نداره توی این مدت استرس زیاد داشتم سردردای شدید که منو از پا انداخته و فعلا یک دوره دارویی رو باید بگذرونم

این پست کمی طولانی شد عکسا رو توی پست بعدی می زارم...

خدای بزرگ همیشه هوای منو و عزیزانم رو داشتی ازت می خوام که هیچ وقت ما رو از نگاه پر مهرت محروم نکنی

 



تاريخ : يکشنبه 3 خرداد 1394 | 11:18 قبل از ظهر | نویسنده : مامان انیس |

سلام به گلهای بهاری خودم

حالتون چطوره

بازهم یه هفدهم دیگه نوید یک ماه بزرگ شدن شما و باز هم زمزمه قلبی همه آرزوهای من برای شما که از خدای مهربون می خوام

امروز پنجاه و چهار ماهه شدید 4/5 سال گذشت از هفدهم آبان هشتاد و نه و چه پر فراز و نشیب بوده این مدت ...

انقدر سریع گذشت که باورکردنی نیست

من هنوز توی خیالم از  شیر و پوشک شما خاطره دارم شما ولی رو به جلو و سوالات جدیدتون که میخکوبم می کنه

تارا : ما کی میریم پیش دبستانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدای مهربات من تکه های روحم را نگهدار باش ....

**مدتیه که دلم می خواد یه پست درست و حسابی بزارم و وقایع این مدت رو تعریف کنم

ایشالا به زودی انجام خواهم داد...



تاريخ : پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 | 11:19 بعد از ظهر | نویسنده : مامان انیس |

سلام به عزیزای خوشگل خودم

امروز بعد از دو روز تاخیر پنجاه و سه ماهگی شما رو به خودم و شما تبریک میگم

دلبندای عزیزم زود دارید بزرگ میشید و پا به دنیای نامهربان و نازیبای بزرگترا می گذارید

از خدای بزرگ می خوام صفای قلب کودکانه تون همیشه ماندگار باشه

یه عالمه آرزوهای خوب براتون دارم

سلامتی خوشبختی و عاقبت بخیری شما که 

عزیزترین هدیه های بهشتی خدای مهربون به منید

خدای بزرگ خودم و عزیزانم را به دستان پر مهرت می سپارم و می دانم که زیباترین را برایمان رقم خواهی زد.....

 



تاريخ : چهارشنبه 19 فروردين 1394 | 1:36 بعد از ظهر | نویسنده : مامان انیس |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد
.: Weblog Themes By SlideTheme :.